تبليغاتX
یاقوت زرد


یاقوت زرد

امسال قرار همزمان با هفت سین سر طاقچه ،توی دلم یه هفت سین بچینم .

توی این هفت سین میخوام تمام آرزوهام و بچینم:

1)سلامتی: به امید اینکه بیماری از وجود همه رخت ببنده

2)سرنوشت خوب: که امیدوارم همه امون بهش برسیم

3)سرو سامون گرفتن:آقا خب از یکه یالقوزی خسته شدیم

4)سرور و شادی :که الهی همش بهش گرفتار باشیم

5)سفر به سرزمین عشاق: که الهی مادر پر بکشی و بری روی زمین اونجا بال و پر باز کنی

6)سر به راه شدن:از بس به بی راه رفتم 87 عذاب قبر بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

7)سکوت  کردن در برابر عشق:........البته اگه شد..................

 

خلاصه که عیدتون مبارک و مواظب باشین که عیدی مفصل بگیرید و قبل از همه ،از خدا

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت23:27توسط آلما |
شهری بود به نام<شهرهمه  جا >یک روز صبح سرد زمستانی٬٬مردی وارد این شهر شد .وقتی که از قطار پیاده شد.متوجه شد ایستگاه آنجا مانند همه ایستگاه های  قطار مملو از جمعیت بود و مسافران می کوشیدند از میان جمعیت راه خود را باز کنند و به قطار مورد نظرشان برسند . مرد در نهایت شگفتی متوجه شد که همه آنها پا برهنه بودند هیچ کس کفش به پا نداشت و از ایستگاه بیرون آمد و سوار تاکسی شد در تاکسی متوجه شد که راننده هم کفش نپوشیده  بود.

بنابر این از راننده پرسید:ببخشید چرا همه مردم این شهر بر خلاف مردم شهرهای دیگر کفش به پا ندارند؟؟؟؟؟

راننده گفت بله٬درست است ٬چرا ما کفش نمیپوشیم؟چرا؟

مرد  وقتی به هتل رسید ٬دیدمردم  آنجا هم پا برهنه هستند.مدیر٬صندوقدار٬باربرها٬پیشخدمت ها هم پا برهنه بودند .از یکی از آنها پرسید:میبینم که شما کفش به پا ندارید٬آیا چیزی درباره کفش نمیدانید؟؟

پیشخدمت گفت: چرا ٬ما کفش را میشناسیم

-پس چرا کفش نمی پوشید؟؟

-بله درست است.چرا کفش نمی پوشیم؟؟

بعد از مدتی مرد مسافر از هتل بیرون آمدو در خیابان شهر به قذم زدن پرداخت.هر کس را که می دید پا برهنه بود به یکی  از آنها گفت:آیا نمی دانید که کفش پا را در برابر سرما محافظت می کند ؟؟؟؟

مرد گفت:البته که میدانم آن ساختمان را می بینی؟ آن ساختمان یک کارخانه تولید کفش است ما ازداشتن آن به خود می بالیم وهر یکشنبه انجا جمع می شویم تا به سخنان مدیر کارخانه درباره فواید کقش گوش کنیم

-پس چرا کفش نمی پوشید؟

-آه  درست  است٬چرا کفش نمی پوشیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

..............................................................................................

 

 

......................................

+نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت1:5توسط آلما |
ادامه داستان.........

من تندی شکلاتم و باز میکردم و میذاشتم توی دهنم و تند تند میخوردمش

میگفت: شکمو٬ شکموی من و شکلاتش رو میذاشت تو یه صندوقچه  قشنگ که همراهش بود

می گفتم:بخورش  میگفت:تموم میشه می خوام تموم نشه برای همیشه بمونه٬   دیگه صندوق پر از شکلات شده بود    

گفت مواظبش هستم میگفت میخوام نگهدارم تا موقعی که دوست هستیم اما من شکلاتم و میذاشتم تو دهنم ومی گفتم نه...نه...نه تا نه.. دوستی که تا نداره

یک سال.....دو سال...سه سال....چهار سال هفت سال.......ده سال

بیست سال دیگه حالا اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم  من همه شکلاتام و خوردم اون همه

شکلاتاش و نگه داشت

اون اومده امشب تا خداحافظی کنه میخواد بره اون دور دورا

میگه میرم اما زود برمیگردم.........................من که میدونم میره ودیگه برنمی گرده

یادش رفت به من شکلات بده من که یادم نرفت یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم: این برای خوردن یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش گفتم این آخرین نشونه دوستیمونه برای صندوقچه کوچیک٬ یادش رفته بود صندوقچه ای داره برای شکلاتاش٬ هر دو تا رو خورد

خندیدم ٬ میدونستم دوستی من تا نداره اما دووستی اون  تا داره مثه همیشه خوب شد همه شکلاتام و خوردم اما اون هیچ کدومش رو نخورد.......................

حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چیکار میکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت23:26توسط آلما |
با یه شکلات شروع شد من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دست من٬ من بچه بودم اونم بچه بود٬ سرم رو بالا کردم سرش رو بالا کرد

دید که من و میشناسه 

                                    خندیدو گفت: دوستیم؟؟؟

گفتم: دوست!!                        گفت: تا کجا؟؟                          گفتم: دوستی که تا نداره

گفت: تا مرگ                         گفتم: نه..نه...نه خندیدم و گفتم من که گفتم تا نداره

 گفت باشه تا پس از مرگ      گفتم: نه...نه...نه.. تا نداره

گفت: قبول تا اونجا که همه زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ

باز هم دوستیم با هم                  تا بهشت تا جهنم         تا هر جا که منو تو با هم دوستیم

خندیدم و گفتم: تو براش تا هر جا که دلت میخواد تا بذار   اصلا یه تــــــــــــــــــــــــــــا بکش از این سر دنیا تا اون سر دنیا اما من براش تا نمیذارم

نگاهم کرد م نگاهش کردم٬باور نمیکرد. می دونستم اون می خواست دوستیمون تا داشته باشه حتما دوستی بدون تا رو نمی فهمید..................

گفت: بیا واسه دوستیمون نشونه بذاریم          گقتم: باشه تو بگو       گفت: شکلات٬ هر بار که هم دیگر رو 

می بینیم یه شکلات برای تو یه شکلات برای من باشه؟؟؟

گفتم: باشه وهر بار که می دیدمش یه شکلات میذاشتم توی دستش اونم یه شکلات میذاشت کف دستم٬ باز هم دیگر رو نگاه می کردیم که یعنی دوستیم٬ دوست دوست.................................

ادامه دارد......................   

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت23:58توسط آلما |